تبليغاتX
آواز آیینه
سنگریزه به دست گرفتن و آن را جواهری دیدن

چوب خشکی را برداشتن  و جنگلی را در آن نظاره کردن 

 وبا چشمانی اشکبار خندیدن ...

این است ایمان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 22:52  توسط آواز آیینه 

 

عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:22  توسط آواز آیینه  | 

 

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:40  توسط آواز آیینه 

   بی تو به سامان نرسم  ای سر و سامان همه تو  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط آواز آیینه 

باز عاشقت می مانم،

چرا که برای نخستین بار در زندگی ام آزادی را شناخته ام.  می توانم دوستت بدارم و تو بی خبر بمانی،

می توانم دلتنگت شوم بی آنکه اجازه دهی،

می توانم هر لحظه ی روز به تو فکر کنم و نگرانت باشم بدون آنکه بدانی و بخواهی!

آزادی همین است: اینکه آدمی بی توجه به نظریات دیگران چیزی را که دلش می خواهد احساس کند.

ومن آزادم، زیرا عشق آزاد می کند...

(کوه پنجم ـ پائولو کوئیلو)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:18  توسط آواز آیینه  | 

غمی به دل نگیر

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند،

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود، شك دارند؛

پس دوستشان بدار؛ اگر چه دوستت نداشته باشند..

--- دکتر علی شریعتی ---

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:53  توسط آواز آیینه  | 

یادم باشد که یادم نرود...

چند وقتیست...

 از یادت رفته ام !

و یادم باشد زیر و بم های زندگی ...

پیچیده تر از آنند که مرا از تو...

انتظار توجهی باشد ! ! !


 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:45  توسط آواز آیینه 

حرفهایم گاه شعر مي شود بر لب هايم...
                                     
   گاه اشك مي شود در چشم هايم...

...

و اين روزها بيشتر دومي !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:45  توسط آواز آیینه 

خدایا اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم،بهارم کن.اگر در هزار توی شب گم شده ام،جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود پناهم بده.

خدایا،اگر تو روبروی من ندرخشی،هیچ یک از پنجره های جهان را باز نخواهم کرد و اگر تو به رویم لبخند نزنی،شکوه ها و گلایه هایم را آغاز نخواهم کرد.

خدایا از عقربه های ساعت گله دارم که زمان را با خود بردند و مرا میان زمین و آسمان بلا تکلیف گذاشتند.از روزگار گله دارم که هیچ گاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد. از خودم گله دارم که هرگز پاهایم را به دوردستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر باران تند بهاری نشستم.

خدایا کاش حرف عاشقانه ای بودم و دهان به دهان می گشتم.کاش شاخه ای سرسبز بودم و پرنده های فقیر بر شانه ام می نشستند.کاش نرده ای بودم که مسافران خسته به من تکیه می دادند. کاش پشت پرده شب پنهان نمی شدم.کاش اینچنین  و آنچنان نمی شدم.

خدایا این پوست را که تو را دوست دارد،چگونه از خود جدا کنم؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی،چگونه در دستمالی کهنه بپیچم و در صندوق بگذارم؟غمهای مقدسم را که اصل و نسب آنها به تو می رسد،چگونه از یاد ببرم؟

خدایا،امروز که پنجره ای برای تماشا و حنجره ای برای صدا زدن فرشتگان ندارم،امیدم به توست. پس بی آنکه نامم را بپرسی و دفتر های دیروزم را ورق بزنی،دوستم داشته باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:5  توسط آواز آیینه  | 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

    ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:39  توسط آواز آیینه  | 

تسلیت و تعزیتی با؛ ترکیب بند ماندگار و بی همتای محتشم کاشانی؛

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین



* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد



* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند



* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زد

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال



* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل


* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌ قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد



* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش از و در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدینه کرد که یا ایها الرسول


* * *
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعة الرسول زابن زیاد، داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که از ین شعر خونچکان
دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد



* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بساست که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


----------------------------

اعظم‏ الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام
 و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام ‏المهدی من آل محمد
علیهم السلام‏

----------------------------
التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:20  توسط آواز آیینه  | 

"ای بهشت ناز نکن شدی فراموش

                وقتی تاسیس کرد حسین بهشت شش گوش"

شب هشتم محرم نذر داشتم نذر تو...

از روز اول خیلی بی تاب بودم دم غروب هشتم خیلی بی قرار بودم فرصت زیادی نداشتم منتظر معجزه بودم

نمی خواستم نذرمو از صفحه اول قرآنم پاک کنم دوست داشتم هر سال با وجود خودت نذر خودتو ادا کنم

برای خدایی که فتاحه یه معجزه کاری نداره مث یه اشاره س ولی...

ولی نشد اون که می خواستم حتی اصلا ندیدمت اما "مریم" رو دیدم هنوز هم تو حال و هوای حرف

 زدنشم یادم نمی ره

صبح هشتم محرم بعد از نماز صبح خواب عجیبی دیدم

تو خواب وعده تو رو دادن :"شب شام غریبان"

الهی رضا برضائک و تسلیما لقضائک...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:41  توسط آواز آیینه 

عصر يک جمعه دلگير



دلم گفت بگويم بنويسم



که چرا عشق به انسان نرسيده است



چرا آب به گلدان نرسيده است



و هنوزم که هنوز است غم عشق به پايان نرسيده است



بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد، بنويسد ؛



که هنوزم که هنوز است چرا يوسف گم گشته به کنعان نرسيده است



چرا کلبه احزان به گلستان نرسيده است



عصر اين جمعه دلگير



وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس



کجايي گل نرگس!



بيا اي گل نرگس


+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:51  توسط آواز آیینه 

بی رحمانه بودنت را میتوانم تحمل کنم

اما نبودنت را نه.........

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط آواز آیینه 

چرا نمی شناسمت؟
می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی كه از دستت افتاد فهمیدم
دیگر به غربت چشمهایت خو كرده‌ام و به دردهای بادكردۀ روحم
كه از قاب تنم بیرون زده‌اند

می بینی تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.
همه سهم من از خود دلی بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت
سیاهی كه برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی كه زخم‌هایت، زخم‌های مكررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده‌اند و گل‌های بقچه‌ی چهل تیكه دلم ناتمام مانده‌اند.
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم..
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:28  توسط آواز آیینه 

نگاهش می كنم..........

تلاقی نگاه ما؛ برای من؛ شروع قصه ای آسان و زیبا بود!

سلام بر توکه؛ دوباره می آیی! این روزها نسیم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق آمدنت و دوباره آمدنت تازه می کند! و مانند نوزاد تازه به دنیا آمده را می ماند! می بینمت! ایستاده بر درگاه زندگی!

چشمها به روزنه آسمان دوخته! به دنبال چه هستی؟؟؟؟ به جستجوی که هستی ؟؟؟؟ باور كن؛ باور كن بزرگترین غم این وجود خسته این بوده كه نمی تواند تو را به آرزویت برساند: باور كن این رنجی دوچندان است! ولی برای تو حاضرم هر چیز را پذیرا باشم ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 14:26  توسط آواز آیینه 

عمریست که از حضور او جاماندیم/در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر ماست که ما برگردیم/ماییم که در غیبت کبری ماندیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:58  توسط آواز آیینه 

ببار اي بارون ببار

بر دلم گريه كن خون ببار

در شب تيره چون زلف يار

بهر ليلي چو مجنون ببار

اي باران ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 20:39  توسط آواز آیینه  | 

شبی در محفلی ذکر رضا بود

          به دلها مهر او فرمان روا بود

                         شنیدم عاشقی شوریده می گفت

رضاجان از ازل ذکر خدا بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:41  توسط آواز آیینه  | 

اگر از تو به خود سوزی رسیدم

اگر از درد تو خسته ترینم

تو را می بخشم ای مغرور ای مرد

تو را میخواهم ای مرهم  ای درد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:35  توسط آواز آیینه 

کوفه پراز غصه شد دل شده دارالعزا

صدای غم می رسد قد قتل المرتضی(ع)

غصه و غم پا گرفت دل شده دارالعزا

ناله کن ای آسمان قد قتل المرتضی(ع)

حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

گواراترین زندگی را کسی دارد که به آنچه خدا قسمت او کرده خرسند باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:24  توسط آواز آیینه  | 

خدایا باز دل را ناز کردی

چه زیبا در به رویم باز کردی

اگرچه دیده ای غرق گناهم

مرا دادی به مهمانخانه راهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:39  توسط آواز آیینه  | 


      **
يک خيابان کرده مجـنونم، تو ميـداني کجاست؟ **
                                            ** آن خيابان کوي جانان، قطعه اي از کـربلاست **

      ** يـک خــيـابـان، دل ربـوده از تـمـام عــاشـقــان **
                                            ** هـسـت آنجا جاي پـاي مـهدي صاحـب زمان(عج) **

      ** يـک خـيـابان، گـشته مـقـتـل گاه جـبـريـل امـين **
                                            ** يکطرف استاده زهراء(س)،يکطرف ام البنين(س) **

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:6  توسط آواز آیینه 

من پادشاه عالمم         

                           چون سائل حسین (ع)می شم

یا کاشف الکرب میگم و  

                                     امیر عالمین می شم

ذکر ابوالفضل حسین(ع)  

                                       گره گشایی میکنه

خدا نیست اما این حسین (ع)    

                                       کار خدایی می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط آواز آیینه 

دیشب خواب دیدم خواب قشنگ تو رو داشتیم پنهون از چشم همه آدما به همدیگه نگاه می کردیم من تو رو تو منو.

با هم میخندیدیم مهم نبود کی می بینه کی نمیبنه مهم اینه که تو بودی و من .

خسته شدم از بس گفتم من و تو کی میشه که ما بشیم؟؟؟؟؟

ما یعنی من و تو با هم کنار هم من برای تو تو برای من دیوونه ی اون ما شدنم

دیشب خوابتو دیدم امشب تعبیبرشو!!!! با این تفاوت که تو فقط نگاه کردی و نخندیدی من مردم اما خندیدم گفتم شاید تو هم همین خوابو دیده باشی

ندیده بودی ندیده بودی ندیده بودی.......

تو خواب منو ندیده بودی اگه دیده بودی یه کاری نمی کردی خنده رو لبام خشک بشه

عیبی نداره هر چی که خدای تو بخواد

الهی رضآ برضائک و تسلیمآ لقضائک

 پ.ن:هر وقت با بهاره حرف می زنم باید منتظر یه اتفاق خوب باشم برام اومد داره یا می بینمت یا خبری ازت می شنوم. امشبم با هم حرف زده بودیم که تورو دیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:5  توسط آواز آیینه 

زیبایی چشمان تو ای دوست خدایی ست       هرکس که تو را یافت یقین کرب بلایی ست

کار من  دل خسته  همیشه همه ی عمر         بر گرد در  خانه ات ای دوست گدایی ست

زنده است هر آنکس که ز عشق تو بمیرد       باقی است هر آنکس که برای تو فدایی ست

هجران تو درد دل خود به که گویم           آنچه که مرا می کشد ای دوست جدایی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط آواز آیینه 

 

خورشید به شهر مکه چون سر می زد          درسینه کبوتر دلم پر می زد.

       رفتم به در خانه کعبه دیدم                   هستی در خانه علی(ع) در می زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:13  توسط آواز آیینه  | 

چرا پنهان کنم؟... عشق است و پیداست

در این آشفته اندوه نگاهم.

تو را می خواهم ای چشم فسونبار!

که می سوزی نهان از دیر گاهم.

       

چه می خواهی از این خاموشی سرد؟                                            

 زبان بگشا که می لرزد امیدم!          

 نگاه بی قرارم بر لب توست

 که می بخشی به شادی ها نویدم...

 

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

چراغی در شب تارم برافروز

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشنا سوز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:42  توسط آواز آیینه 

صبح می خندد و،باغ از نفس گرم بهار

می گشاید مژه و می شکند مستی خواب.

آسمان تافته در برکه و ،زین تابش گرم

آتش انگیخته در سینه افسرده  ی آب.

 

آه،دیریست که من مانده ام از خواب به دور

مانده در بستر و دل بسته به اندیشه خویش.

مانده در بسترم و هر نفس از تیشه فکر

می زنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش.

 

چیست اندیشه من؟...عشق،خیال آشوبی

که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب.

می نماید به من شیفته دل رخ به تمام

می رباید ز تن خسته من،طاقت و تاب.

 

آنچه من دارم از او،هست خیالی که ز دور

چهره بر تافته در آینه ی خاطر من.

همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ

دور از دست تمنای من و در بر من!

 

...می کنم جامه به تن،می دوم از خانه برون

می روم در پی او با دل دیوانه خویش.

پی آن گمشده می گردم و می آیم باز

خسته و کوفته از گردش روزانه خویش.

 

خواب می آید و در چشم نمی یابد راه

یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی، خیال.

نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد

آه گوشم شده کر، یا که زبانم شده لال.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:30  توسط آواز آیینه  | 

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت            ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این است                  ای کاش در سوخته مسمار نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 15:5  توسط آواز آیینه